دست نوشته های یک پسر 18 ساله
بسم الله الرحمن الرحيم ديگه به آخر ماه رمضان رسيديم. در اين مدتي كه من نبودم و به من سر زدند ممنونم . همش هم به خاطر اين هست كه :اين ماه براي آمادگي بيشتر براي پيش دانشگاهي درگير كتابهاي سال اول و دوم و سوم دبيرستان بووودم تا به اميد خدا حضوري موفق در پيش دانشگاهي داشته باشم امسال آخرين سال من به عنوان دانش آموز است و از سال آينده اين موقع به اميد خدا بچه دانشجو ميشم انگار همين ديرووز بوود كه اول دبستان ميرفتم.واقعا چه زوود گذشت راهنمايي و دبيرستان را گذروندم . دانشگاه مدارس هم از چهارشنبه اول مهر بازگشايي ميشه ولي پيش دانشگاهي از شنبه ميپرسيد چرا؟ كلاس برگزار نميكنه .و ما بايد به جاي اول مهر چهارم مهر به استقبال فصل مدرسه و درس و تلاش بريم اميدوارم همه دوستاني كه دانش آموز و يا دانشجو هستند سال تحصيلي پربركتي همراه با شادي و نشاط را در پيش رو داشته باشند طبيعتا يك دانش آموز پيش دانشگاهي براي اينكه مزد زحمات 12 ساله اش را بگيره بايد اين 9 ماه تمام تلاش خودشو به كار بگيره تا با موفقيت در رشته اي كه ميخواد در دانشگاه مورد نظر خودش قبول بشه من هم از اين قائده مستثنا نيستم پس اگر چند ماهي نبووودم بدونيد كه درگير درسام هستم و ميدونم كه بيشتر شما دوستان عزيزم هم درگير درس و مدرسه و دانشگاه هستيد و كمتر ميتونيد به وبلاگتون برسيد يك توصيه برادرانه از طرف من به شما: در اين 9 ماه تحصيلي از تفريح و خوش گذروني خودتون بزنيد و به درساتون برسيد تا در آخر سال تحصيلي حسرتش به دلتون نمونه موفق باشيد تا درودي دوباره بدروود بسم الله الرحمن الرحيم سلام ببخشيد كه دير به دير آپ ميكنم به دليل مشكلات و نداشتن وقت كافي نتونستم آپ كنم ولي همونطور كه بهتون قول دادم اين سري ميخوام جبران كنم 28 تير ماه من عازم مشهد مقدس بوودم و نائب الزياره همه شماها. روزي كه دومين آپ تابستوني را داشتم تايپ ميكردم بعد از قرار دادن در وبلاگ تازه رفتم سراغ بستن ساك براي مسافرت و 40 دقيقه بيشتر وقت نداشتم تا همه كاهامو انجام بدم تا به خودم اومدم ساعت ۱۷:۵۵ بووود بابام اومد دنبالم و رفتيم مدرسه تا از اونجا سوار اتوبوس بشيم و بريم راه آهن تهران و از اونجا با قطار عازم مشهد مقدس بشيم چشمتون روز بد نبينه رسيديم مدرسه پرنده پر نميزد ساعت 18 را نشون ميده گفت: تو راه تهران هستيم و شما را جا گذاشتيم داشتم با تلفن حرف ميزدم كه يكي ديگه از دوستام كه با هم همسفر بووديم سر و كله اش پيدا شد اونم تعجب كرده بووود كاروان كه بليت هاي قطار را اون بايد ok كنه مياد تهران قراره شما دو نفري كه جا موندين را بياره كن منم يادداشت كردم و بعد از خداحافظي با رئيس كاروان زنگ زدم به سرپرست كاروان و هماهنگ كرديم كه ساعت 7 رسمي نزديك يك پارك بياد و من و دوستم را سوار كنه و بريم راه آهن تهران منم از خدا خواسته 1 ساعت وقت داشتم تا به بقيه كارهام رسيدگي كنم انجام دادم اومدم سر قرار سرپرست كاروان بعد از نيم ساعت تاخير بالاخره تشريفشان را آوردند. ساعت 19:30 راه افتاديم و ساعت 23:00 بوود كه به تهران رسيديم . قطارشديم و به طرف مشهد حركت كرديم. به بچه ها اولتيماتوم داده بوودم كه كسي حق نداره بگيره بخوابه هركسي بخوابه جزاش خيس شدنه بدون هيچ حرف و حديثي خلاصه تا صبح يه 10 نفري را خيس كرديم. ساعت 12:30 ظهر بوود كه رسيديم مشهد از قطار كه پياده شديم به طرف هتل رفتيم .خدايي هم راهي نبوود تا به حرم برسيم. بعداز مستقر شدن در اتاق و صرف نهار بچه ها از جمله خودم يه دوش گرفتيم و يك استراحتي زديم و بعد هم ساعت 20:00 بود كه به طرف حرم مطهر آقا امام رضا(ع) مشرف شديم. اصلا باورم نميشد كه اومدم مشهد و دارم روي سنگ فرش هاي صحن حرم راه ميرم اذن دخول با بچه ها وارد حرم شديم چشمم كه به رواق امام رضا افتاد دلم شكست جلو زيارتش كنم جاي سوزن انداختن نبوود اينقدر شلوغ بوود كه مردم از سر و كله همديگه بالا ميرفتند. ولي من هيچ حسي نداشتم و كسي با من كاري نداشت يه چيزي ميگم يه چيزي مي شنويد ولي انگار امام رضا اذن دخول به من داده بود كامل آقا امام رضا(ع) چشمم به پارچه ي سبز رنگي كه روي ضريح بسته شده بوود افتاد دست راستمو بردم و در حالي كه اصلا فكر نميكردم اين چند تا گره كوري كه روي هم زده شده باز بشه به راحتي هرچه تمام تر از هم باز شد پارچه سبز رنگو از من بگيرند و دست راستمو فشار ميدادند تا پارچه از دستم بيافته با هزار زحمت دست چپمو بلند كردم و پارچه را از دست راستم به دست چپم منتقل كردم وسريعا از ضريح فاصله گرفتم وقتي اومدم بيروون هنوز تو شك بوودم تا به حال به همچين حسي نرسيده بوودم خيلي حس خوبي بوووود. دوستاي ديگه كه باهم رفته بووديم حرم هيچ كدومشون هرچقدر تلاش كرده بوودند دستشون به ضريح نرسيده بووود . بعد از نماز زيارت از حرم اومديم بيرون و خودمون را براي نماز مغرب و اعشا آماده كرديم كه به امامت مرجع تقليد مكارم شيرازي بوود. بعد از نماز مغرب و اعشا به هتل برگشتيم و به همراه بچه ها بعد از صرف شام به طرف پارك ملت حركت كرديم (توصيه ميكنم هركسي ميره مشهد حتما به اين پارك سر بزنه) وقتي 12 نفري با هم وارد پارك شديم به غرفه هايي كه براي سرگرمي بوود سر زديم همون اوول كار بچه ها چند تا از غرفه ها را برشكست كردند تا جايي كه ديگه هيچ غرفه اجازه نميداد بروبكس ما اونجا شركت كنه. از كمان بگير تابسكتبال و فوتبال و... همه نوع ورزشكاري تو بكسمون داشتيم تا ساعت 2:00 بامداد پارك بووديم و بچه ها آماده شدند كه به طرف هتل برگرديم يك سري از بچه ها برگشتن هتل و يك سري از جمله خودم از پارك ملت به طرف حرم راه افتاديم. نماز صبح حرم بووديم و ساعت 6:30 صبح بوود كه براي صرف صبحانه به هتل برگشتيم و بعد از صبحانه تا ساعت 11 يه استراحتي زديم و با بچه ها به طرف موجهاي آبي حركت كرديم از شانس بد ما ظرفيت تكميل شده بوود و بايد ميرفتيم تا ساعت 17:00 برميگشتيم دوباره از موجهاي آبي به طرف هتل حركت كرديم وبعد از صرف نهار تا ساعت 16:30 دوباره به طرف موجهاي آبي حركت كرديم بيرون اومديم و به طرف هتل حركت كرديم. بعد از صرف شام بچه ها همگي ساعت گوشي همراهشونو روي ساعت گذاشتن تا ساعت 2:30 به حرم مطهر براي اقامه نماز صبح بريم وقتي چشممو بستم تا وقتي كه چشممو باز كردم ديدم ساعت 11:30 صبح را نشون ميده و همه بچه ها از روي خستگي شب قبل كه استخر بووديم خوابشون برده بووود بعد از صرف صبحانه براي گشت و گذار به چند تا بازار از جمله 17 شهريور و روس و خارجه و بازار رضا سر زديمو برگشتيم به هتل براي صرف نهار و استراحت ساعت 19:00 بوود كه با بچه ها به طرف بازار براي خريد سوغاتي حركت كرديم همه بچه ها هرچي ميخواستند گرفتند. فقط من مونده بوودم و يكي از دوستانم كه به خاطر مكه اي كه رفته من بهش ميگم حاجي به غير از من و حاجي بچه هاي ديگه همه پولشون ته كشيد و گفتند كه ما ميخواهيم برگرديم هتل من و حاجي هم موافقت كرديم و بعد از خداحافظي با بروبكس به مغازه هايي كه نشون كرده بووديم رفتيم تا سوغاتي بخريم . تا ساعت 22:00 خريدهامونو كرديم سوغاتي هم براي دختر داييم نازنين خريدم اگر يادتون باشه عكسشم گذاشته بوودم اينم عكس جديد از نازنين كه واقعا هم نازنينه: بعد از خريدهامون با حاجي به طرف هتل حركت كرديم رسيديم به هتل يادمون افتاد كه تو بازار تو يك مغازه يكي از خريدهامونو جا گذاشتيم بووديمو گرفتيم و به طرف هتل اومديم بعد از صرف شام استراحتي كرديم و ساك خودمونو بستيم تا فردا صبح ساعت 12:30 به طرف راه آهن مشهد حركت كنيم ساعت 02:30 بامداد بود براي آخرين بار به طرف حرم حركت كرديم بعد از زيارت آقا امام رضا(ع) براي نماز صبح آماده شديم و بعد از نماز گوشه اي از داخل حرم را انتخاب كرديم و به خواندن دعا بعد از زيارت آقا امام رضا مشغول شديم بعد از دعا زيارت، آخرين دعا كه وداع با آقا امام رضا بوود را خوانديم و با حاجي به طرف صحن انقلاب حركت كرديم از آقا خواستم كه هرچه زوودتر بطلبه تا بيام گنبد طلاشو دوباره از نزديك ببينم و بعد هم به طرف هتل حركت كرديم و به دليل خستگي اي كه داشتم تا ساعت 11:30 خوابيدم و بعد هم آخرين نهار را صرف كرديم و به طرف راه آهن مشهد حركت كرديم از اونجا ساعت 14:00 بود كه سوار قطار شديم و به طرف تهران حركت كرديم ساعت 03:00 بامداد به تهران رسيديم و ازراه آهن تهران به طرف شهرمون حركت كرديم ساعت 6:30 صبح بوود كه به خوبي و خوشي به شهرمون رسيديم اميدوارم كه خوشتون اومده باشه ببخشيد كه سرتونو درد آوردم موفق باشيد تا درودي دوباره بدرود بسم الله ارحمن الرحيم سلام به همه بروبكس باحال خوبين؟ اومدم كه دوباره آپ كنم از همه دوستاني هم كه به بنده سر زدند ممنونم برنامه تابستوني كه قبلا هم واستون گفتم رفتن سر كار ساعت 6 صبح تا 6 بعد از ظهر و بعد هم استراحت و بعد هم رفتن به بیرون تا آخرای شب تقريبا 25 روزي ميشه كه رفتم سر كار و به اميد خدا امروز هم ساعت 6 بعد از ظهر عازم مشهد مقدس هستم و به همين خاطر مرخصي تا شنبه هفته ديگه از شركت گرفتم تا به زيارت آقا امام رضا(ع) مشرف بشم همه روزهايي كه به شركت ميرفتم خيلي خوب بووده و مشكلي هم پيش نيوومده اين دو هفته جمعه ها با برو بكس 6 نفر شديم و مجردي رفتيم يه جاي خوش آب و هوا و كلا تووووپ جاي شما خالي نهار هم اين دو هفته جوجه كباب زديم و بعد از كلي خوش گذشتن با بروبكس برگشتيم الانم كه دارم اين مطالبو تايپ ميكنم واقعا وقت ندارم ساعت 12شب هم از تهران سوار قطار ميشيم تا فردا ساعت 10 مشهد باشيم و نماز ظهر را در مرقد مطهر امام رضا اقامه كنيم خدا خيلي ميهربوونه چون فردا عيد مبعثه برای همتون دعا میکنم ببخشيد كه چند خطي بيشتر ننوشتم ايشالا از مشهد كه اوومدم همه ي كمي و كاستي ها را جبران ميكنم دوستتون دارم موفق باشيد و سر بلند تا درودي دوباره بدروود بسم الله الرحمن الرحیم سلام خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟ امرووز اومدم تا اولين آپ تابستانيمو بزارم االان 4 روز از تابستون داره ميگذره الانم دارم از سر كار ميام با اين كه خيلي خسته هستم از اول تيرماه باباهه دستور فرماييدن ديگه بزرگ شدي بايد بري سر كار 27 خرداد آخرين امتحانمو دادم منم كارناممو گرفتم اي بدك نبووود همون طور كه گفتم از اول تيرماه رفتم سر كار يعني امروز 4روز تكميل سر كار رفتم هر رووز ساعت به غير از جمعه ها (يعني شنبه تا پنج شنبه) 7:30 صبح پسر عمه ام كه ميشه مدير عامل شركت خدايي هم 12 ساعت كه اونجا هستيم مثل برق و باد ميگذره و اونجا سرگرم هستيم بعد از اينكه از شركت ميام خونه ميرم يه دوش حمام آب سرد ميگيرم و تا ساعت 10شب هم ميخوابم و ساعت 10 هم يكي از دوستام مياد دنبالمو ميريم بيروون جاي شما خالي به قول يارو گفتني يه شام مشتي ميزنيم ببخشيد كه چند خط بيشتر ننوشتم موفق باشید در پناه حق تا درودي دوباره بدرووود به نام خدا سلام بچه ها خوبين؟ هستين ؟ اما من برگشتم و اومدم تا دوباره وبلاگ دست نوشته هاي يك پسر 17 ساله را از نو شروع كنم زماني كه من وبلاگ را حذف كردم چاره اي نداشتم منم بد را انتخاب كردم قبل خيلي تغيير كرده و من دوباره تصميم گرفتم به وبلاگ نويسي برگردم از همه دوستاني كه در اين مدتي كه من نبودم و به من لطف كردن و براي من كامنت گذاشته بوودن ممنونم تا درودي دوباره بدرود بسم الله الرحمن الرحيم سلام عرض ميكنم خدمت دوستان گلم من درباره خودم گفتم ولي بازهم ميگم يك بيوگرافي ساده و مختصر از خودم: من علي هستم متولد 1371 از اين كه از اين وبلاگ استقبال كرديد ممنونم من در اين وبلاگ قصد دارم دست نوشته هاي خودمو بنويسم خاطره ها ، اتفاقهايي كه در طول روز واسم پيش مياد و ... امسال همانطور كه قبلا گفتم واسه کنکور میخونم من با وبلاگ نويسي آشنايي كامل دارم و حدود 2 سال هست كه وبلاگ نويسي ميكنم اميدوارم كه بتونم با كمك شما دوستانم وبلاگ خوب و پر طرفدار وبا نشاطي را فراهم كنم تا درودي دوباره بدرود
سلام
خوبين؟
خوشين؟
سلامتين؟
نماز روزه هاتون قبوول باشه![]()
خوش به حال كساني كه همه روزه هاشونو گرفتن.از همه دوستاني كه
ببخشيد كه دير آپ كردم![]()
![]()
![]()
![]()
.ياد اون روزها بخير.دوره ابتدايي و
حالا امسال پيش دانشگاهي ميخوام بخونم و سال ديگه هم ![]()
خوب بهتون ميگم.چون پيش دانشگاهي دو روز آخر هفته يعني چهار شنبه و پنج شنبه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوبين؟
خوشين؟
سلامتين؟![]()
![]()
و از همه شما دوستانم عذر خواهي ميكنم![]()
![]()
![]()
با تعجب يه نگاهي به ساعتم انداختم ديدم
زنگ زدم به رئيس كاروان . بعد از سلام و احوال پرسي گفتم: الان كجاييد ![]()
به رئيس كاروان گفتم:حالا ميخواهيد چه كار كنيد؟
گفت: ساعت 19سرپرست ![]()
. من باهاش هماهنگ كردم شمارشو يادداشت
. بعد از اينكه كارهامو ![]()
ساعت 23:50 بوود كه سوار ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از خواندن![]()
ازش يك حاجتي خواستم و با دلي شكسته رفتم تا از![]()
و به راحتي گذاشت در اوج شلوغي دستم به رواقش برسه.
بعد از زيارت ![]()
. مردمي كه اونجا بوودم تا اين صحنه را ديدند خواستند كه اين ![]()
![]()
نكته جالب اين بوود كه ![]()
![]()
![]()
![]()
براي![]()
ساعت 17:30 تا بليت ها را خريداري كردند وارد استخر شديم .ساعت 23:00 بوود كه از استخر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سريعا خودمونو به بازار رسونديم و پاكتي كه جا گذاشته ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوشين؟
سلامتين؟
بعد از24 روز از اولين آپ تابستاني ![]()
و از اين لطفي كه به من كردند نهايت تشكر را دارم![]()
و برگشتن به خونه هست و فردا هم روز از نو و روزی از نو ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولي چون قول دادم كه آپ كنم مجبور شدم كه بنويسم.
من 1 ساعت ديگه سوار اتوبوس ميشم و ![]()
و منم به اميد و لطف خدا فردا اين موقع مشهد هستم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما به دليل اعتراضات شديد اوومدم تا از شرمندگي دوستان كه به من خيلي لطف دارند بيروون بيام
از همه شما دوستاني كه به من سر زدين و كامنت گذاشتين ممنونم![]()
منم مثل يك پسر خوب گفتم چشم پدر
(بي خود كه به من نميگن علي خوبه) ![]()
البته 2 تاي عمومي
(تاريخ و مباني كامپيوتر) بعد از آخرين امتحان نتيجه هاي درخشان همه را آوردند
قابل تحمل بوووود چندتا اعتراضم زدم اما هنوز نرفتم نتيجشو بگيرم![]()
البته سر كار به منظور كار كردن در شركت
نه اون معنايي كه شما فرد خواننده مطلب الان در ذهن داري![]()
مياد دنبالم و غروب هم ساعت 19:30 با پسر عموم كه در شركت حسابدار هست
بر ميگردم
اونجا كسي يك كار ثابت و به طور كتابيش تعريف شده نداره هر كاري باشه انجام ميدن تا كارها به طور احسن انجام بشه![]()
و بعد تا ساعت 12 هم بيرون يه چرخي ميزنيمو برميگرديم خونه
و تا صبح بشه و روز از نو و روزي از نو![]()
اما قول ميدم آپ بعديمو بتركونم![]()
![]()
![]()
خوشين؟
سلامتين؟
شايد باورتون نميشه شايد هنوز همه تو شوك![]()
![]()
و بايد از ميان دو انتخاب بد و بدتر يكي رو انتخاب ميكردم![]()
زماني كه من وبلاگمو حذف كردم شرايط بر وفق مراد نبود
ولي الان شرايط من نسبت به![]()
![]()
اميدوارم كه بتونم با كمك شما دوستانم![]()
دوباره وبلاگي بهتر از قبل بسازم![]()
سبز باشيد و آسموني![]()
در پناه حق![]()
![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |


